• تاریخ: 2015-03-06
  • شناسه خبر: 2190
  • 925 بازدید

کار دل و دوتار قیاس از خود مگیر

ارکین نیوز:رشیدنافعی-عشقینگ آوازاسین دینگله داشیندان / جان جبریندان قورقسانگ بارما باشیندان/سریشته نگ کم بولسا عشقینگ ایشیندان / بار خابار ال گورن مبتلا لاردان (ماغتومقلی پئراغی)/ چند صباحی است چالش موسیقی در فضای مجازی ...

erkanim
ارکین نیوز:رشیدنافعی-عشقینگ آوازاسین دینگله داشیندان / جان جبریندان قورقسانگ بارما باشیندان/سریشته نگ کم بولسا عشقینگ ایشیندان /
بار خابار ال گورن مبتلا لاردان (ماغتومقلی پئراغی)/
چند صباحی است چالش موسیقی در فضای مجازی دیجیتال شناوری میکند . ابتدا به ساکن نگارنده جدای از اینکه اعتراف به این امر دارم : نه توانایی غواصی در دنیای پر تلاطم و مناقشه بر انگیز چنین مباحث فقهی و روایی را دارم و نه علاقه ای در این زمینه.
به هرحال از آنجا که دستی نه چندان ماهر در وادی موسیقی دارم خواستم روایتی و تجربه ای از جنس چنین مباحثی را که اتفاق افتاده است را بدون هیچ گونه تفسیری نقل یکنم با این امید که نسیم خوش مشامی را بر زوایای این مباحث بوزاند و احیانا گسل هایی را بتواند ترمیم بخشد.
دوران نوجوانی ما در اومچالی زادگاهم باغشی معروفی به خنیاگری می پرداخت که اسمش قزاق پنق بود. میگویند از نوجوانی اش اشتیاق دیوانه واری به دوتار داشته است ولی جبر روزگار و اعقادات مذهبی قوی آن زمان نمی گذارد به راحتی و شفاف به دنیای دوتار و عشق ساز و آواز قدم بگذارد .
تا این که خانواده و اقوام همگی چاره کار را در این می بینند که قزاق پنق را برای تلمذ مکتب دینی رهسپارمکتبخانه تایجان آخون در اومچال میکنند.ولی مثل یوسف گم گشته ودر وادی حیران الحان دل و عشق جان گداز دوتار در مکتب خانه نیزهمیشه بیقراری و بی تابی میکند.
درست وسط دو دنیا مجالی برای آرامش پیدا نمیکرد تا این که بدن لاغر و نحیف تحمل این عشق درون بر نمیتابد و با بیماری مرموزی که دقیقا یادم نیست شاید هم یرقان بود چون میگفتند صورتش کاملا رنگ زردی گراییده است و رمق از سخن گفتن باز مانده بود. در این وانفسا قزاق پنق عمویی داشته به نام طاغان جان داده که همیشه قزاق پنق به خاطر مکنت مالی آن عمو ازوی طلب خرید یک دوتار ترکمنی میکرد.
این عمو یک روز که به عیادت بر بالین باغشی میاید و تا حدودی از طبابت حاذقین آن زمان قطع امید کرده بودند.به یکی از برادران خودش دستور میدهد برود از هر طریقی که شده یک دوتار امروز پیدا کند و بیاورد. دستور اجرا میشود .
لحظه ای دوتار بر دستهای تکیده باغشی قرار میگیرد انگار باغشی پر در آورده و پرواز میکند و خنده ای از ته دل قهقه سر میده و رنگ زردی به سفیدی و گندمگونی تغییر خالت می یابد و بعد از آن در محل پیچید که حال باغشی بهبود یافته است و نسبت به قبل نیز اوج سلامتی میگیرد و دیگر کسی آن دوتار حتی امانتی را جرات نمیکنند از دستش در بیاورند و این چنین دکترهایش از بازیابی سلامتیش و شنوانندگانش از حنجره هایش دست بر دهان میمانند که بعد ها اجراهایش در تالاری در تهران و فرانسه آن زمان زبانزد ایلش بود… دیگری این که تقریبا ده سال و اندی پیش بود.
یکی از آخوند های منطقه که خیلی علاقه به مباحث دینی با جوانان دارد که گاه گداری در دنیای مواج فعالیتهای اجتماعی و انتخابات نیز حضور پیدا میکند افتخار آشنایی و باب مفاهمه و مباحثه با ان گشوده شد . بعد از چند مدتی که از باب آشنایی ما گذشته بود.
یک روز مرا صدا کرد و گفت شنیدم اهل ساز وآواز هم هستی و دوتار هم مینوازی .من هم که از دیدگاه کمابیش مخالف آخون خبر داشتم گفتم من حرفه ای کار نمیکنم و از قبل این موسیقی دنبال کسب و کار نیستم و صرفا کار دل و هویت مانایی است .
ولی باز آخون گفت که خود این موسیقی به مجرد و انتزاعی اش گناه است و به عبارتی میگفت مصداق لهو و لعب است .ابزار شیطان است و گمراه کننده انسان و بالاخره هر چی حدیث و روایت در این زمینه داشت سوار عقل نابالغ از حدیث و روایت ما کرد.
تا این که یک روز به صورت اتفاقی آخون در برابر انجام عمل انجام شده قرا گرفت و در مهمانی یک دوست مشترکمان مجبور شد به الحان دوتار و اشعار مختومقلی و کمینه و محتاجی و ذلیلی و … به صورت موزون سواربر آهنگ دوتار به توسط نوازندگی نگارنده این سطور گوش دهد. دقیقا یادم است که اولین اهنگ با عنوان شعری از ماغتومقلی بود) ای یارانلار خلایقلار امانتدور جان اگلانماز بو ساغلیقا یوق اعتبار بیر مثال میخمان اگلانماز).
حالا بین ساز و آواز صحبت هم بود و بالاخره ان شب آخون بدون هیچ گونه نظری معرکه را زودتر از بقیه ترک گفت تا اینکه تقریبا بعد از یکماه از این مجالست گوشیم زنگ خورد صدای آخون مذکور بود گفت فلانی امشب دو سه تا از دوستانم مهمان بنده هستن شما هم تشریف بیاورید منم به صورت طبیعی اجابت کردم و لی قبل از اینکه خواستم خدا حافظی بکنم آخون فرمودند اگر میشه دوتارت را هم بیاورید .
حالا من اکراه میکردم و گفتم آخون شما که… به هر حال ما دوتار به دست برای اولین بار وارد منزل یک روحانی میشدم که هم در نوع خودش برایم تازگی داشت و هم خوشایند .
بعد از سلام و تعارف و خوش و بش با صاحب مجلس و مهمانانش صحبتها از اشعار بزرگان و ادیبان فارس و ترکمن به ویژه سعدی و مولوی و فردوسی و ماغتومقلی و ذلیلی و کمینه باز شد و از قرابت اشعار آن بزرگان با محتوای قران میگفتن….
تا اینکه آخون مذکور ازمن خواستند همان شعری را که یکماه قبل از مختومقلی( اگلانماز) را در مجلس دوست مشترکمان اجرا کرده بودم پیاده سازی نمایم دوتار را به هماهنگی مجلس کوک نمودم و هر چی در توانم بود به سبک آقمرادی احساس اشعار و آهنگ را روانه ضمیر احساس مشتعل شده جلسه نمایم که که دیدم رخساره خبر از ضمیر خندان میدهد و فعلا دوتار بهانه تعریف اشعار بر آمده از آیات و احادیٍث بزرگان شعر وادب قرار گرفته بود و من هم هیچی به روی خودم نمیاوردم چون احساس میکردم همین فتح خاکریز تحفه ای از درویش دنیا ی تعقل و اندیشه را غنیمت میشمردم و ساز مینواختم…
جلسه با خوشی و خرمی به اتمام رسید … حالا با گذشت چندین سال گاهگاهی همان شخص زنگ میزند گله از کم پیدایی نگارنده میکنند. منم به شوخی میگویم راستش را بگویید دلتنگ من هستید یا دوتار؟!… حاج آخون حرف دلت چیست ؟ همان آخون ماه پیش بود که اشاره میکرد دارد کتابی در رابطه با موسیقی در مانی دارم میخوانم و از من یواشکی و دم گوشی میخواست اگر فرصت کردید لطفا دوتارت را هم بیاورید و سعی کنید زیاد صداش را در نیاورید.

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست