• تاریخ: 2015-10-19
  • شناسه خبر: 9531
  • 2,106 بازدید

دو متن ادبی از وبلاگ مداد شکسته

ارکین نیوز-وبلاک مداد شکسته از جمله وبلاک های موفقی است که یکی از بانوان شهرستان آق قلا مدیریت آن را برعهده دارد . برای حمایت از قشر هنری شهرستان دو متن ادبی از این وبلاک انتخاب کردیم که به هنردوستان تقدیم می شود. سک کشی ...

ارکین نیوز-وبلاک مداد شکسته از جمله وبلاک های موفقی است که یکی از بانوان شهرستان آق قلا مدیریت آن را برعهده دارد .
برای حمایت از قشر هنری شهرستان دو متن ادبی از این وبلاک انتخاب کردیم که به هنردوستان تقدیم می شود.
سک کشی :سفیر تیری سکوت نصف شب شهر را درهم می شکند و بدنبال آن زوزه ی سوزناک سگی بلند می شود. دقایقی چند می گذرد و صدای ناله موجودی در خنکای شب پاییزی منجمد ، و به جرم خلقت حیوانی معدوم  می گردد … تیری دیگر و تیری دیگر شلیک می شود . ناله ی سگان سکوت و سیاهی شب را خوف انگیزتر می کند اما مجریان قانون ، انسانهای قانونمند شجاعانه درحال پاکسازی شهر نظیف خود از عنصر ملعون محیط  یعنی سگان ولگرد هستند  با تفنگهایی  شکاری آویخته بر شانه و گلوله های سربی . موجودی که در تمام دوران همراه ،  انیس و حافظ  انسانها بود و به بهترین نحو لیاقت و صداقت خود را ثابت کرد و اکنون می میرد تا شاید خفتگان در بسترهای نرم ، آسایش را تجربه کنند  بدون پارسهای شبانه ای که فقط و فقط  برای امنیت آنان  نواخته می شد .
 اما به ناگاه چه عاملی باعث نگرش خصمانه ی بشر به این حیوان وفادار شد ؟ پیشرفت انسان ، مدرنیت جامعه و یا تغییر خصلت های آدمیان ؟ چگونه حیوانی که در چند سال پیش به مانند عضوی از خانواده پذیرفته و مورد رافت و رحمت بود به یکباره  به دشمنی  پلید و موجودی خطرناک بدل شد ؟ به یک موجود چندش آور ،  کثیف و بی مصرف .
در برهه ای که لامذهبان جهان در پی احیای پناهگاههای امن برای حیوانات وحشی هستند ، ما مدعیان انسانیت ، محبوبترین برگزیدگان خدا از نظر دین و ایمان از کنترل و سامان بخشیدن به چند حیوان گرسنه عاجزیم  و نه تنها  هیچ تلاشی برای رقع این مشکل نمی کنیم  بلکه چون کودکی چموش صورت مسئله را پاک و خود را از انجام تکلیف رها می کنیم . با تکیه به قدرت خود  مالک جان و جایگاه موجودات دیگریم و آن قدر خودپسند که خود را سزاوار حکومت بر محیط و طبیعت می دانیم . 
براستی کدام موجود دیگر قربانی قدرت و سلطه طلبی بعدی انسان خواهد بود .
……
سقوط (داستان)
پاهایم دیگر قدرتی ندارند اما مجبورم بازهم بگردم شاید پشت  آن خاکریز خاکستری که لایه های برف نتونسته سیاهی اش را پنهان کند بیا بمش . میدانم اگر پیدایش کنم  از این وضعیت اسفناک رها خواهم شد . یک مقدار کم نیز برایم کفایت می کند . تکه ای نان خشک کپک زده و یا مشتی غذای گندیده . به اندازه ی مشت کوچک کودکی که که گاهی  با محبت به سویم  تکه ای نان می انداخت و  آنگاه ولع من و ترشحات گوشه ی دهانم موجبا ت خنده اش را فراهم می آورد .
  سطح ناصاف و یخ زده ی زمین چون جوشهای چرکین با نیشی زهر آگین خراشی عمیق بر وجود من می کشد . تاولهای کف پاهایم شکاف برداشته و قطرات خون نوار باریکی به دنبالم می کشد . درد و سرما تمام وجودم را در بر گرفته و پوشش ضخیم خیس خورده ام نیز حفاظی برای لرزش استخوانهایم نیست .
 ابرهای خاکستری بدون کوچکترین دریچه ای آسمان را پوشانده است . خاکستری با لکه هایی تیر ه و روشن  همچون کف یخزده ی زمین . باد زوزه می کشد لابه لای  بوته های خشک  .
 باید حرکت کنم باید بیشتر بجنبم  اگر فقط خودم را به بالای آن خاکریز بکشم  نجات خواهم یافت . میتوانم بویش را از همین جا حس کنم اما در کنار این بوی خوشایند و در بین بوی تعفنی که هر روزه آن را استشمام می کنم . بوی نامطبوع  دیگری هم به مشام میرسد .
  گام هایم سنگین و سنگین تر میشود و پرده ی نازک سیاه لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رود . توده ی خار و خاشاک یخ زده حرکتم را کند تر می کند تیغها بی رحمانه در خراش پاهایم فرو می روند و راهی تازه برای خروج خون از پاهای یخ زده ام باز می کنند .  نمیدانم تا کی می توانم دوام بیاورم .فشار  ضعف و گرسنگی بر من چیره شده  و سعی در تسلیم و به زانو انداختنم دارد . از صبح تمام محله ها ی شهر را  زیر پا گذاشتم یکی یکی پلاستیکهای زباله را باز کردم اما جز چند استخوان لخت و  مقداری سبزی پلاسیده چیزی پیدا نکردم . خودم را به حاشیه ی شهر به درگاه خانه های بدون دیوار و دروازه رساندم  اما مثل همیشه ، مثل تمام جاهای دیگر  از آنجا هم  رانده شدم . کودکان به سویم سنگ انداختند و بزرگترها با نیشخند پا بر زمین کوبیدند و از هراس و گریز من قاه قاه سر دادند .
خاکریز چون هیولایی سرد و خشن سینه به خاک سپرده است . باهر قدمی که به سویش بر میدارم امید در وجودم شعله ورتر می شود .
  فاصله ام کم و کمتر می شود  تمام نیرویم را در دستانم جمع میکنم ، با تمام قوا خیزهای بلند برمی دارم و خود را به سمت جلو  می کشم و عاقبت به پاهایش می افتم  .
با تمام سیاهی و سردی اش دلم گرم وصالش است  نفس هایم دیگر به شماره افتاده و بدنم چون تنه ای خشک شده بر روی پاهایم سنگینی می کند .خودم را به زیر پاهایش می اندازم و با تمام نیرو  چنگ به سنگریزه های یخ زده اش می کشم . تیزی قلوه سنگهای یخ زده شکم و دستهایم را می خراشد دردی جانکاه بر وجودم مستولی می شود نفس کشیدن برایم سخت تر می شود  زبان در دهانم خشک است و هنوز پرده ی سیاه چشمانم را فرا گرفته . شیب تند خاکریز را سینه خیز می روم و بالای خاک ریز میرسم .
فاتحانه نگاهم را پشت خاکریز می اندازم …اما …اما  نه  اون اینجا نشسته  اون اینجا چه می کند ؟در میان انبوه زباله ها . آنی که مرا بارها  از خود راند . مرا که به قدمت تاریخ وفا دارش بودم و خدمتش را کردم . اما این انسان خودپسند ، این مدعی هوش و فراست ، وقتی که نایی برای خدمت کردن نداشتم مرا بی رحمانه از خود راند .
 نمیدانم از خاکریز سرازیر شوم یا نه  ممکن است مثل همیشه با دیدنم چین رو دماغ بیندازد دندانهای زرد و کرم خورده اش را نشانم دهد و با نگاهی غره و منزجر سنگی به سویم پرت کند و با صدای خش دارش داد بزند …چخ  سگ  ولگرد… حیوان  بی مصرف  …برو گم شو
به آرامی از خاکریز سرازیر می شوم  او همچنان بی حرکت بر روی زمین نشسته است . در کنارش حلبی زنگ زده  با تکه  چوبهای  نیم سوخته ولو است  و مقواهایی  نمور که سطحی از  زباله ها را پوشانده . کلاه بافت سیاه رنگش را لایه ی نازکی یخ پوشانده و رنگش را به خاکستری داده است  . دکمه های کت چرکین و نخ نمایش را نامرتب بسته  و دستانش را به دور زانوان حلقه کرده است .
با احتیاط نزدیکش می شوم  پوزه ام را به آرنجش می مالم و پارسی خفیف می کنم . بوی زننده و نفرت انگیزی مشامم را آزار می دهد . چرخی می زنم و در برابرش می ایستم  گونه های گود افتاده اش را ته ریشی  خاکستری پوشانده و سبیلهای پر پشتش خطوط لبهای صافش را در بر گرفته است .
چشمان قهوه ای رنگش به نقطه ای نامعلوم ثابت است  و مژهای بلندش سد آخرین قطرات اشکش شده اند .
ناله ای می کنم . به امید یافتن آخرین بقایای حیات دندانهایم را سفت در آستین کتش فرو می کنم با تمام نیرو چند بار سرم را حرکت  می دهم دوباره می نالم و سپس آستینش را ول می کنم  پارس می کنم  تا شاید به خود آید  اما  بی نتیجه است  . چنگ به پشتش می زنم و کلاه سرش را به دندان می کشم اما  ناگهان  تنه اش مانند تکه ای سنگ یخ زده سقوط می کند  نشسته با  پاهایی در  آغوش  و چشمانی  دوخته به …
مرگ چه قدر راحت است .
منبع وبلاک مداد شکسته

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست