• تاریخ: 2016-07-25
  • شناسه خبر: 19554
  • 395 بازدید

وقتی دست تنهای خدیجه صدا دارد/ سرگذشت بانوی موفق ترکمن

ارکین نیوز-روزنامه آفتاب یزد در گزارشی به زندگی پرفراز و نشیب یک بانوی ترکمن پرداخته که با وجود نداشتن یک دست به خوبی از پس زندگی خود برآمده و این روزها یکی از زنان موفق استان گلستان است. در این گزارش که توسط لیلا مهداد ...

ارکین نیوز-روزنامه آفتاب یزد در گزارشی به زندگی پرفراز و نشیب یک بانوی ترکمن پرداخته که با وجود نداشتن یک دست به خوبی از پس زندگی خود برآمده و این روزها یکی از زنان موفق استان گلستان است.

در این گزارش که توسط لیلا مهداد تهیه و منتشر شده است؛ می خوانیم: من زمان هایی که شادم و روزهایی که غمی بر سینه دارم، البته بی آنکه ناامید باشم پای همان درختی می روم که دستم را از من گرفت و دقایقی را به آن خیره می شوم و به او لبخندی می زنم؛ لبخندی از سر رضایت!
به محض ورود، رنگ ها مجذوبت می کنند و به شهر رویاها و افسانه ها می برندت! سرخ، سبز غلیظ، زرد تیره، نارنجی، سفید و لاکی. رنگ هایی که با سلیقه و بی هیچ نقش و نقشه ای و تنها از سر ذوق کنار هم می نشینند و طرح های چشم نوازی را به وجود می آورند؛ طرح هایی که در آغاز در ذهن بافنده نقش بسته اند و به ترتیب روی تاروپودهای بسته شده به داری روی زمین پهن می شوند. دارها خود را روی زمین ولو کرده اند و زنان و دخترانی که خود را با لباس های رنگی و روسری های بزرگ آراسته اند به ترتیب بالای آنها نشسته اند و نخ های رنگی را در میان تار و پودها، تاب می دهند.
خدیجه، بانویی که حالا دیگر قصه زندگی اش را بزرگترها به کوچکترها می گویند تا سینه به سینه در میان نسل های بعدی روایت شود و شاید در آن روزگاران به افسانه ای شبیه تر! لبخند میهمان لبانش است؛ لبخندی که آرامشی عمیق را پشت خود پنهان کرده است.
به چهره اش که خیره می شوی رد پای روزگار را روی پیشانی و دور چشمهایش می بینی اما چشمانش همانند تمام زنان ترکمن نافذ است و نشانی از پیری ندارند.
روسری زرد و قهوه ای ترکمنی به سر دارد و لباسی بلند با نقش های زنده به رنگ طبیعت به تن! صدایش مادرانه است و لبریز از زندگی! خدیجه همان دختر ۷ساله ای است که ۵۰ سال پیش روز عیدقربان قصه ای برایش رقم خورد که هر شنونده ای را متاثر می کرد.
او حالا بانویی ۵۷ ساله و مادر ۶ فرزند است؛ فرزندانی که او را داماددار و عروس دار کرده اند و ۸ نوه ای که زندگی را به کام شیرین تر!
کدبانوی یکی از خانه های با صفای روستای کردآق قلا خدیجه است؛ خانه ای با صفا مزین به قالی های خوش رنگ ترکمنی که هنر دست خود اوست و پشتی هایی که برای آسایش میهمان و اهل خانه کنار دیوار چیده شده اند، آینه ای کوچک روی دیوار، کنار گل های پارچه ای خودنمایی می کند؛ آینه ای که نشان از میهمانی روشنایی در خانه دارد و هر صبح و شب لبخند اهل خانه را به تصویر می کشد!
سبزه های حیاط خانه طراوت خاصی دارند و مرغ و خروس ها حکایت گر زندگی ساده روستایی هستند. در کنار همه این سادگی ها و ساری بودن زندگی چه زیبا و دوستداشتنی است پذیرایی به سبک ترکمن ها؛ گویی همواره منتظر رسیدن میهمان هستند و آماده پذیرایی با چای و نان. چایی که تجربه نوشیدنش در پیاله ترکمنی لذت دیگری دارد.
می خواهم شما را به دوران کودکی تان ببرم، به زمان هایی که ۷ساله بودید.
مکثی می کند و لبخندی به پهنای صورت می زند و می گوید عید قربان آن سال را می گویید.
به رسم گذشتگان دور، تاب بستن برای کودکان پای ثابت جشن ترکمنهاست تا به باوری قدیمی، گناهانشان پاک شود. عید قربان بود و بساط تاب بازی بچه ها به پا! خدیجه ۷ساله نیز با هیجان پشت سر هم سن و سالهایش ایستاده بود تا سوار تاب شود، انتظار به پایان رسید و خدیجه سوار بر تاب، شوق کودکانه اش را فریاد می زد؛ لحظه ای به زمین نزدیک بود و دمی با آسمان آشتی می کرد و از سر ذوق می خندید که ناگهان طناب به دور دستش پیچید و بعد از یک دور چرخیدن بین زمین و آسمان؛ سکوت تلخی همراه با فریاد و ناله تمام روستا را فرا گرفت و از جشن و بازی کودکان دیگر خبری نبود و اهالی مویه کنان خدیجه را به بیمارستان رساندند.
دست خدیجه باید از آرنج قطع میشد! این تشخیص نهایی پزشکان بود! تصور اینکه دختری در ۷سالگی دچار نقص عضو شود هر دلی را می سوزاند و نگران آینده او می کرد. مادر که بی تاب بود و کاری از دستش بر نمی آمد به پهنای صورت گریه می کرد و در این میان خدیجه بود که او را دلداری می داد.
گریه نکن، خودت می بینی که از همه دختران چیزی کم نخواهم داشت و روزی بانوی تمام عیاری خواهم شد!
در میان ترکمن ها رسم بر این است که دختران قالیبافی و سوزن دوزی را در کنار کارهای خانه بیاموزند تا در خانه همسر نقش کدبانوی تمام قد را بازی کنند. اما خدیجه با ۷ سال سن یک دستش را از دست داده بود و از آنجا که تک دختر خانه بود مادر اجازه نمی داد کنار دار قالی بنشیند و از آموخته های مادر مشق کند. برای همین خدیجه با چوب های کوچکی که از حیاط خانه پیدا کرده بود داری را در گوشه ای از حیاط مخفی از اهل خانه به پا کرده بود و در حین بازی های کودکانه اش بی آنکه مادر متوجه شود پاره نخ های رنگی را برای دار قالی کوچکش گلچین می کرد.
خدیجه سعی می کرد تا رسم دیرین مادران دیارش را به جا آورد و این هنر را بیاموزد برای همین وقتی به خانه عمو و دیگر آشنایان می رفت چشم به دست بانوان خانه می دوخت که چطور رنگ ها را کنار هم می چینند و نقش می زنند. در آن دوران یکی از بازی های سرنوشت ساز خدیجه، تکرار دیده هایش بر دار کوچک پنهانش بود.
این بازی تا آنجایی ادامه پیدا کرد که دیگر او آموخته بود چطور رنگ ها را کنار هم به نقش بدل کند. حالا دیگر وقت آن رسیده بود که دختر کوچک خانه، راز، دار پنهانش را برای مادر فاش کند. رازی که مادر را هم متعجب و هم به وجد آورده بود.
بعد از آن خدیجه پشت چرخ خیاطی نشست تا این هنر را نیز بیاموزد و هرچه بزرگ تر می شد در هنرهای آموخته اش ماهرتر می شد و همه اهالی از او می گفتند.
پدر خدیجه نیز مانند سایر مردان روستا کشاورزی و دامداری را منبع معاش خود کرده بود و خدیجه اصرار داشت عصای دست پدر باشد و در مقابل مخالفت های پدرومادر می گفت؛ من رسم ورسوم خانه داری را آموخته ام و حالا می خواهم از کشاورزی و دامداری سر دربیاورم.
این بود که او همپای پدر هم به دام ها می رسید و هم فوت وفن کشاورزی را می آموخت تا اینکه دختری ۱۸ ساله شد و پسرعمویش از میان تمام دختران روستا خدیجه را به همسری برگزید.
در این سی ونه سال خوشبخت بوده ای؟
من تمام زندگیم را از همسرم دارم، در کنار او بودن از من زن خوشبختی ساخته است.
خدیجه در تمام این سالها طرح های زیبا را میهمان قالی هایش کرده، قالی هایی که حالا دیگر کفپوش خانه ها شده اند و منبع درآمدی برای خدیجه و خانواده اش. بعد از گذشت سی و نه سال، بازار شهر، خدیجه و هنر دست او را می شناسند و فروشنده های قالی چشم انتظار او و قالی هایش می مانند؛ قالی هایی که با عشق رج به رج بالا آمده اند.
خدیجه علاوه بر خانه داری و مادر بودن همپای همسر کشاورزی هم می کند. همسرم ۶هکتار زمین کشاورزی دارد و جو و گندم می کارد و من به یاد دوران کودکی در کارها کمکش می کنم.
دخترانتان هم قالی می بافند؟
دختر ترکمن حتما هنر قالیبافی و سوزن دوزی را از مادر می آموزد.
خدیجه قالیبافی و سوزن دوزی را به مثابه ثروتی برای زنان و دختران می داند و برای همین به سبک و سیاق مادر و مادربزرگهایش، قالیبافی و سوزن دوزی را به دخترانش آموخته تا هم منبع درآمدی برایشان باشد هم قاصد هنر اجدادشان برای نسل های بعدی!
خدیجه بانو شما نمی خواهید بازنشسته شوید؟
نگاه معناداری به من می کند و با قاطعیت می گوید: نه!
خدیجه معتقد است کار کردن به او حس جوانی و باور توانایی می دهد و حاضر نیست این دو حس قوی را از خود دور کند. کار روحیه آدمی را می سازد و نمی گذارد روح و جسم آدمی بیمار شود. من تا زنده ام کار می کنم. کسانی که تنبلی می کنند دست به نابودی خود برداشته اند چون کار نکردن احساس پیری و افسردگی را به همراه دارد.
این بانوی ۵۷ساله ترکمن که سمبل امید است چهار ماهی می شود که کارگاه قالیبافی را راه اندازی کرده است و حالا صبر و امید را برای دختران روستایش مشق می کند.
آیا شده از مشکلات زندگی ، کار و مسئولیت های زیاد خسته شوید؟
آهی می کشد و می گوید: زندگی بی مشکلات که معنا و مفهوم خود را از دست می دهد. من زمان هایی که شادم و روزهایی که غمی بر سینه دارم، البته بی آنکه ناامید باشم پای همان درختی می روم که دستم را از من گرفت و دقایقی را به آن خیره می شوم و به او لبخندی می زنم؛ لبخندی از سر رضایت!/ایرنا

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست