• تاریخ: ۱۳۹۴-۰۹-۲۱
  • شناسه خبر: 11652
  • 596 بازدید

مروری بر منظومه «زهره و طاهر» اثر مشهور «ملانفس»

ارکین نیوز – متن پیش رو قصد دارد تا در قالب مطالعه موردیِ کیفیتِ تدوین (گردآوری و نشر) و مقدمه نویسی بر یکی از آثار ادبیات کلاسیک ترکمنستان، به نشانه هایی از تأثیرگذاری و پیامدهای حضور و نفوذ علائق کمونیستی در بخشی ...

n00000890-t

ارکین نیوز – متن پیش رو قصد دارد تا در قالب مطالعه موردیِ کیفیتِ تدوین (گردآوری و نشر) و مقدمه نویسی بر یکی از آثار ادبیات کلاسیک ترکمنستان، به نشانه هایی از تأثیرگذاری و پیامدهای حضور و نفوذ علائق کمونیستی در بخشی از هویت تاریخی-ادبی ترکمن ها بپردازد. محل اصلی توجه این متن، برداشت نویسنده مقدمه (سؤزباشی) کتاب «زهره و طاهر» اثر شاعر مشهور «ملانفس» (۱۸۶۲-۱۸۱۰) است که با نام «بولان آمان ککیل اوف» و در دوران اتحاد جماهیر شوروی چاپ و منتشر شده است.
احتمالا کمتر پژوهشگر و یا کارشناس مسائل آسیای مرکزی را بتوان یافت که در وسعت و عمق تأثیرگذاری حضور و نفوذ روس ها در منطقه آسیای مرکزی تردید داشته باشد. چرا که، بسیاری از نویسندگان این حوزه، بر چنین تأثیرگذاری مشخص و برجسته ای صحه گذارده و حتی بسیاری از مسائل حال حاضر این کشورها را در چارچوب «میراث اتحاد جماهیر شوروی» قابل شناخت و بررسی دانسته اند. این تأثیرگذاری، جنبه های متفاوت و گسترده ای از جوانب مختلف حیات آسیای مرکزی را در بر گرفته است.

در این بین و به طور ویژه در چشم انداز نظام تبلیغاتی کمونیست ها و سیاست های قومی استالین در دهه ۱۹۲۰، تاریخ سرزمین های آسیای مرکزی و هویت بخشی به تمایزات «واقعی» و یا «ساختگی» مردمان ساکن در آن ها، از اهداف اصلی این حضور و تأثیر بوده است. شاید این ادعا دور از ذهن نباشد که بیان می شود «در نیمه دوم سده نوزدهم و در سده بیستم، روس ها نه تنها جغرافیای آسیای مرکزی را تصرف کردند، بلکه برای مردم ساکن در آن سرزمین ها، تاریخ نیز نوشتند». [۱] به نظر می رسد که در زمینه علاقه مندی متن پیش رو، این ویژگی تاریخ نگاری، نه صرفا در مباحث تاریخ عمومی بلکه، در تدوین و تدارک تاریخ های اختصاصی اعم از تاریخ ادبیات آسیای مرکزی نیز قابل تعمیم است.

پرواضح است که پرداختن به موضوعی به وسعت «سیر تطور تاریخ ادبیات در کشورهای آسیای مرکزی»، از چارچوب متن حاضر خارج است. لیکن، نگارنده قصد دارد تا با درنظر داشتن مقدمه پیش گفته و در قالب مطالعه موردیِ کیفیتِ تدوین (گردآوری و نشر) و مقدمه نویسی بر یکی از آثار ادبیات کلاسیک ترکمنستان، به نشان هایی از این تأثیرگذاری و پیامدهای حضور و نفوذ علائق کمونیستی در این بخش از هویت تاریخی-ادبی ترکمن ها بپردازد. محل اصلی توجه این متن، برداشت نویسنده مقدمه (سؤزباشی) کتاب «زهره و طاهر» اثر شاعر مشهور «ملانفس» است [۲] که با نام های «بولان آمان ککیل اوف» یا «بایرام محمد آخوندوف» [۳] به کوشش «حاج مراد دوردی قاضی» و توسط انتشارات «عشق دانش» چاپ و منتشر شده است.

شاید کمترکسی از علاقه مندان به ادبیات ترکمنستان باشد که داستان این اثر معروف را – هرچند به اجمال – نداند: «داستان دلدادگی «طاهر»، پسر وزیر و «زهره»، دختر پادشاه. این دو دلداده قبل از تولد و با تصمیم پدران خود، برای ازدواج با یکدیگر تعیین می شوند. اما باگذشت زمان و در پی مرگ وزیر، پادشاه از قرار خود سرباز می زند. در این بین، فرزندان آن ها که از همان ایام طفولیت با یکدیگر بزرگ شده و درمکتب خانه نیز باهم بوده اند، از نوجوانی و جوانی، به یکدیگر دل می بندند. پادشاه که با این رابطه و ازدواج آن ها سرِ مخالفت دارد، برای جلوگیری از وصلت آن دو، به هر ترفندی دست می یازد. پادشاه، حتی دستور می دهد «طاهر» را در داخل صندوقی قرار داده و به دریا بیاندازند؛ تا با دور نگه داشتن وی از دختر خویش، پایان این دلدادگی را رقم بزند. اما نقشه های پادشاه، هیچ یک کارگر نمی افتد. در ادامه داستان، دست تقدیر که «طاهر» را در صندوق دربسته به سرزمین های دوردست برده است، پای دلداده دیگری («ماهیم») را نیز به داستان باز می کند. با گذشت روزگار، «طاهر» که همچنان پایبند دلدادگی «زهره» است، قصد بازگشت به سرزمین مادری خود را می کند؛ هرچند که این سفر نیز همانند سفردورافتادگی اش، با دشواری های بسیار همراه است . به هر تقدیر (و به اختصار، جهت ممانعت از اطاله کلام) طرفداران «زهره و طاهر» عزم به مقابله با پادشاه (پدر «زهره») و ظلم و ستم وی می کنند. در نهایت و در پایان داستان نیز، پادشاه در مقابل نیروهای به هم آمیخته «رنجبر» و طرفداران «زهره و طاهر» شکست خورده و مجبور می شود از این دو دلداه طلب عذر کند. در پایان داستان، پادشاه با بخشودگی از سوی نیروهای «فاتح» (و مخصوصا داماد خود، «طاهر»)، دوباره به جایگاه پادشاهی خود منصوب می شود. همچنین «زهره» و «ماهیم» توأمان به عقد «طاهر» درآمده و زندگی سعادتمندی را آغاز می کنند.

«زهره و طاهر»، بی تردید یکی از آثار قابل تأمل در ادبیات ترکمن است. اثری با قابلیت بررسی از جنبه های گوناگون. این منظومه را می توان از جهت بستر اجتماعی و ویژگی های تاریخی دوران زندگی نویسنده آن بررسی کرد و یا از نظرگاه استعاره های عرفانی بدان نگریست. در آن به دنبال رگه هایی از «صنعت استقبال» از ادب فارسی و یا میراث داری ادبیات شرقی بود و یا آن را از چشم انداز فنون بلاغت و صناعات ادبی مورد توجه قرار داد.

اما محور توجه این متن، مقدمه «بولان آمان ککیل اوف» بر نسخه منتشر شده این اثر در دوران اتحاد شوروی است (که بدون تغییر و با الفبای فارسی، در ایران نیز منتشر شده است). با خواندن این مقدمه، ویژگی که توجه مخاطب را به خود جلب می کند، انتخاب و بزرگنمایی مفاهیمی است که بلافاصله مختصات ادبیات مارکسیستی را در اذهان نمایان می سازد. البته «ککیل اوف» بر مطالبی خارج از متن داستان اشاره نکرده است، ولی شخصیت ها و عملکردهایی را در «زهره و طاهر» ردیابی می کند که با مطالبات تبلیغاتی دوران اتحاد شوروی مطابقت دارد.

«ککیل اوف»، در ابتدای نگارش خود، نویسنده اثر، «ملانفس» را بسیار می ستاید. دو شخصیت داستان، «زهره و طاهر» را در قالب تمثیل، نماینده اقشار دردمند و «خلق زحمتکش» به شمار می آورد و پادشاه («باباخان») را نیز نماینده ظلم و «طبقه مرفه جامعه» قلمداد می کند. «ملانفس» را به خاطر همدردی با شخصیت های داستانش، «درک دموکراتیک» و «آرمان های سوسیالیستی اش» شایسته تقدیر اعلام می کند.

با استناد به عبارت «رحم ادیپ عاجزلارا، ظالم لاری بِربادا قیل» [۴] آرمان «ملانفس» را بسیج توده ها در مقابل طبقه ظالم تشخیص می دهد و عکس العمل عمومی جامعه را در قبال سرنوشت «زهره و طاهر»، تمثیلی از این بسیج می داند که بنا به احساس همدردی «ملانفس» در سیر داستان گنجانده شده اند. «ککیل اوف» به شخصیت های «دوقماچی قارری جا ماما»، «واحد قلندر»، «یاش اولی»، «موی سفید سردار»، «قمرالزمان» و دیگران اشاره کرده و آن ها را «نماینده توده های مردم زحمتکش »[۵] و «شورندگان در مقابل ظلم حاکمان» [۶] تعریف می کند.

«ککیل اوف» معتقد است، «باباخان پادشاه» مظاهر یک حاکم شرقی ستمگر، و یک «فئودال» ظالم بوده که از زبان «زهره و طاهر» شخصیت پردازی شده است. وی، با مفروض قراردادن قطعیت نظام فئودالی برای جامعه روزگار «زهره و طاهر»، بزرگترین خدمت یک شاعر را فاش گویی تقابل ستمکارانه «حاکمانِ جور» و «مردمان ستمدیده» می داند. در این میان، رابطه عاشقانه «زهره و طاهر» را به مثابه یک رابطه انسانی قابل احترام، نماد و نمونه احساسات انسانی سرکوب شده توده ها محسوب می کند.

در ادامه مقدمه، با وجود ستودن های فوق الذکر، از جهان بینی محدود «ملانفس» –به زعم «ککیل اوف»- انتقاد شده است. وی «ملانفس» را فرزند زمانه خود توصیف می کند. بدین معنا که بینش این شاعر کلاسیک را در شرایط اقتصادی و سیاسی زمانه خویش، محدود و محصور می داند. نویسنده مقدمه، همچنین «ملانفس» را به دلیل عدم درک تضادهای درونی موجود در جامعه خویش، آماج انتقاد قرار داده و او را به تهام این که از فهم شرایط تاریخی زمانه خود عاجز بوده است، محکوم می کند.

نقد دیگر «ککیل اوف» بر این داستان، پایان آن است که در نهایت به سرنگونی کامل حاکمان زمانه نینجامیده و به حضور دوباره حاکمان در قدرت و تداوم حکومت ظالمانه آنان ختم شده است. وی برای پایان این داستان، محو کامل دستگاه حکومتی پادشاه را انتظار می کشد و از این که «ملانفس» با اصلاح حکومت و رفع ظلم پادشاهان، همچنان آنان را در رأس قدرت حاکم باقی می گذارد، اظهار تأسف کرده و همانند وضعیتی ناممکن و خارج از جبر تاریخی، این پایان را ناشی از ضعف و عدم بینش صحیح نویسنده، و نیز محدودیت جهان بینی وی می داند. همچنین گذری انتقادی بر وضعیت چندهمسری پایان داستان دارد که چرا «ملانفس» برخلاف ادیبان اسلاف خود، داستان را با ازدواج «طاهر» با دو همسر (یعنی «زهره» و «ماهیم») به پایان برده و از سیر مترقی تک همسری خارج شده است [!].

به نظر می رسد که «ککیل اوف»، هنگامی که درباره شخصیت های داستان و حتی «ملانفس» سخن می گوید با لحن و ادبیاتی است که گویی درباره مسائل روز جامعه به قضاوت نشسته است. انگار که هریک از شخصیت های داستان، مابه ازایی در وضعیت امروز جامعه اتحاد شوروی دارند. آن اندازه صریح، که گویی بحث درباره یک متن ادبی کلاسیک، همان بحث سیاسی روز است که جامه ای داستانی به خود پوشیده است. به عبارت دیگر، هر داوری و استنتاجی یک «ادعانامه» در محاکم سیاسی روز است [!] و برای جهت دادن به سلیقه زیبایی شناسی مخاطب، برای نیل به نتیجه گیری مشخصی در وضعیت موجود جامعه. علت این امر شاید این باشد که تحلیل گر تصور می کند مسائل امروز جامعه ما، همان مسائل تاریخی و ثابت تمامی دوران ها است که با گذشت زمان، تنها تغییر رنگ داده، ولی تغییر ماهیتی درکار نبوده است.

درباره مقدمه «ککیل اوف»، باید اذعان شود که وی با دقت زیادی به مطالعه «زهره و طاهر» پرداخته است، اما این دقت، هیچ گاه کافی به نظر نمی رسد. زیرا، نخست باید مشخص شود که جامعه محل وقوع این داستان، چه مقدار با پیش فرض «نظام فئودالی» مطابقت دارد. ضمنا باید بررسی شود که درباره «رسالت پدیدآورنده اثر ادبی» به چه میزان یگانگی دیدگاه وجود دارد. این که آیا الزاما می بایست با همان مؤلفه های «زیبایی شناسی کمونیستی» به نقد ادبی و قضاوت پیرامون ارزشمندی یک اثر پرداخته شود و یا بدین منظور و درک درایت پدیدآورنده یک متن کلاسیک ادبی، ملاک های دیگری نیز معتبر و قابل توجه است.

آیا جامعه ای که «ملانفس» در آن می زیسته، فئودالی بوده است؟ آیا «ملانفس» در پدید آوردن «زهره و طاهر» همان شرایط جامعه خویش را درنظر داشته است؟ آیا در برخورد با جامعه فئودالی تنها یک راه کار وجود دارد، و آن همان راهی است که «مارکسیسم» ارائه کرده است؟ آیا در جوامع شرقی با ویژگی های خاص خود، استفاده از قالب «سیر غیرقابل تغییر جبر تاریخی» می تواند مستند و معتبر باشد؟ و … این ها همه پرسش هایی است که قبل از ورود به بحث باید برای آن ها پاسخ هایی قانع کننده ارائه شود.

«ملانفس» پرورده یک جامعه مسلمان است. جامعه ای که جهان بینی افراد در آن اسلامی است وتعریف سلسله مراتب اجتماعی و سیاسی در آن متأثر از همین ویژگی است. «ملانفس» در امتداد پیشینه ای از تاریخ ادبیات است که بیشتر، منظومه های عاشقانه و تمثیل های آن، در چشم انداز عارفانه و سلوک زاهدانه معنای درست و منسجم خود را باز می یابد. بی تردید، جهان بینی چنین شخصیتی -«ملانفس»- که جزو نخبگان مذهبی جامعه خود نیز بوده است و اثری-«زهره و طاهر»- که می آفریند، در زمینه ای غیر از این، به درستی قابل رمزگشایی نخواهد بود. از سوی دیگر، رابطه بین حاکمان و مردم این جامعه، بیش از آنکه در قالب تئوری های انقلابِ توده ها معنا پیدا کند، در قالب آموزه های فقهی جامعه «ترکستان» قابل فهم است. این همان نکته ای است که به واسطه آن، «ککیل اوف»، «ملانفس» را به ضعف در «فهم زمانه» و «محدودیت بینش» متهم کند. از نظر «ککیل اوف»، طرفداران «زهره و طاهر» پس از پیروزی، می بایست حکومت «باباخان» را نیست و نابود می کردند؛ اما بینش فقهی «ملانفس»، الزاما تجویزی در جهت مطالبه وی صادر نکرده است. برای «ملانفس»، ماندگاری حاکم، البته پس از تأدیب و پذیرش اشتباهات، در زمره پایان های خوش داستان است.

حتی واقعه چند همسری نیز که «ککیل اوف» به آن اشاره کرده است، در زمینه سنتی جامعه «ملانفس» و چارچوب فقهی پیش روی آن، قباحت خود را فرو می ریزد و به مثابه واقعیتی پذیرفتنی جلوه گر می شود.

از سوی دیگر، هرچند اقشار مختلف مردم، در کسوت طرفداران «زهره و طاهر» در می آیند اما، لشکر اصلی شکشت دهنده «باباخان»، نه صرفا به وسیله توده های مردم، بلکه به مدد پادشاهی دیگر فراهم می شود. علاوه بر آن، این شورش و مقابله با «پادشاه تاتار/باباخان»، نه با انگیزه های اقتصادی و «تضاد طبقاتی» بلکه در حمایت از یک «رابطه انسانی» تشکیل شده و در نهایتِ خود، با دست یابی به هدف، که همان وصال دلدادگان است، پیروزی خود را اعلام کرده و لزومی بر ویرانی سلسله مراتب سیاسی و اجتماعی جامعه خود احساس نمی کند.

همان طور که ذکر شد، به نظر می رسد که انگیزه های سوسیالیستی قابل ذکری در این داستان وجود ندارد که به واسطه عدم تحقق آن، «ملانفس» محکوم به عدم درک زمانه و ضعف جهان بینی شود. این که در داستانی عاشقانه و یا در قالب تمثیل های عارفانه، از دشواری های زمانه سخن به میان آید و یا در قسمت هایی از آن، به موجب سیر داستانی متن، اشاراتی به معیشت مردم شود، بنیان های مستحکمی برای برداشت های مارکسیستی به دست نمی دهد. تحلیل گر و منتقدی هم که برای نظاره از این چشم انداز اصرار دارد، همانند «ککیل اوف»، با مشکلات زیادی از جمله عدم تطابقِ غیر قابل اغماض متن با «پیش فرض های هنجاری سوسیالیستی» و جای نگرفتن اثر ادبی در چارچوب مطالبات تبلیغاتی دوران اتحاد شوروی مواجه می شود.

نویسنده: بهروز قزل – دانشجوی دکترای مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، دانشگاه تهران

منبع : ایراس

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست

کد امنیتی *