• تاریخ: ۱۳۹۴-۰۵-۱۵
  • شناسه خبر: 6935
  • 2,129 بازدید

دکتر عظیم گل اسطوره تلاش و خدمت به محرومین…

ارکین نیوز – محمود مرادی : فراموش نمی کنم که آن روز چگونه پیکر نازنینت بر دستان عاشقانت به اوج می رفت. یادم هست که آنروز چگونه حصارها ی جدایی بین مردم شکسته بود. همه یک تن شده بودند و از خویش می گذشتند تا زیبا ترین ...

azim gol

ارکین نیوز – محمود مرادی : فراموش نمی کنم که آن روز چگونه پیکر نازنینت بر دستان عاشقانت به اوج می رفت. یادم هست که آنروز چگونه حصارها ی جدایی بین مردم شکسته بود. همه یک تن شده بودند و از خویش می گذشتند تا زیبا ترین اشکها را بر گونه های خود با یاد و نام تو جاری سازند. چه آسان بغض های گره خورده در گلوها می شکست دیگر فاصله ای نمانده بود، فرقی هم بین من و دیگری نبود ، آنقدر به هم نزدیک شده بودیم که فراموشمان شده بود که تا دیروز بهانه هایی بود که ما را از هم جدا می کرد ، در لابه لای سیل مشتاقانت چون قطره ای بی اختیار در حرکت بودم بی خیال از گذرثانیه ها و غربت مکان ، من در ما خلاصه گشته بود ، سراغت را از هر که می گرفتم در خویش می شکست و به زیبا ترین وازه ها معنایت می کرد . ترا از خویش می دانست و من را غریبه ، که فرسنگها از دور دستها آمده بودم تا شاید ترا از او جدا سازم . در سیل خروشان دلسوختگانت ، همه را آشنا یافتم. همه را ، چه آنان که تا دیروز با تو بودند ، چه آنان که تا آن روز بر تو بودند ، هر یک به کلامی و نگاهی با تو همراه می شدند و تنها این نام زیبایت بود که پیوسته بر زبان جاری می گشت . ومن آنروز پیر مردی را دیدم که ناتوان از همراهی با دیگران ، متحیر و بهت زده ، با چشمان اشکبارش رفتنت را به نظاره نشسته بود، در حالی که قطرات زیبای اشکش را بدرقه راهت ساخته بود بی صدا در خود می شکست و روزهایی را فریاد می کرد که با تو درد هایش را تقسیم نموده بود .وآنسوتر کودک یتیمی که تلاش می کرد تصویر زیبای تو را در میان خیل مردم بالاتر از همه نگه دارد تا محبت خود را به تو نشان داده باشد . شاید او نیز تا آنروز در اندیشه خویش ، درس با مردم زیستن را از تو سرمشق گرفته بود . و به فردایی می اندیشید که چون تو خود را وقف آنان نماید . و بعد از آن روز بود که مادران صحرا زیباترین لالایی ها را با یاد و نام تو در گوش فرزندان خویش زمزمه کردند تا آنان فراموش نکنند که روزی در شوره زار این صحرا کسی می زیست که به زیباترین وجه گل وجودش را در راه خدمت به مردم تقدیم کرد ، او که تا بود از جنس مردم بود و خود را آز آنان جدا نمی دانست
و من نمی دانم چرا ؟ هنوز که هنوز است احساس می کنم آنگاه که ما در هیاهوی گرم بودن ویا نبودن خویش با مردم لحظات را به تاریخ می سپاریم حضور تورا در جمعممان احساس خواهیم نمود با آن لبخند زیبا و چهره دوست داشتنیت ، در حالی که از آرزوها و امیدهایی سخن می گویی که تا دیروز تمام آن را تک تکمان نیک به خاطر سپرده بودیم .
و امروز آنقدر در خویش فرو رفته ایم که تا همین دیروز فراموش کرده بودم که هفت سال پیش وقتی به یاد تو اندوه دل را، بی خیال از گذر زمان وزخمه دگران ، بر روی صفحه سپید کاغذ می آوردم آنقدر اشک ریخته بودم که خویش را در تو و تو را در خود معنا کنم تا از یاد و نام تو به آرام برسم .
وامروز، چه می شود کرد ؟! آنقدردر خود فرو رفته ایم که فرصت نمی کنیم سری به آلبوم خاطرات نه چندان دور خود بزنیم، تا یادمان نرود که چه روزگار نیکی را با تو سپری کرده ایم .حتی فراموش می کنیم دستی به تکرار عادت برای همسایه مان بالا ببریم که دیر زمانیست در نزدیکی منزل ما ماوا گرفته است . یاد و نامت هماره جاودان
عصر طلایی

نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست

کد امنیتی *